و از روزهای خسته ای که میگذرد
خسته ام
از بسامد مردد رنگ های مرده
از مرگ پی در پی رنگهای مردد
و از انبساط هوا در اطراف چشمانم خسته ام
میل به عطش دارم
میل به تمنای تشنگی در انقباض خنک چشمه
میل به چیزهای مرده دارم
تنهاتر از همیشه و بی صداتر از دیروز
از فردا گریزان و از دیروز هراسان
از انعکاس امروز در شیشه های مشجر خانه همسایه لذت میبرم
کاش امروز بیدار میشدم
اما خواب چنان مرا در آغوش کشیده است که تنها یک سوار
یک سوار با اسب سپید
یک سوار با پرچم آزادی
یک سوار با نام مرگ
فقط یک سوار میتواند مرا از خواب برهاند
امروز دیگر خسته ام
اصوات مزاحم
انبوه افکار مردد
و استمداد کمک یک ماهی
همه و همه مرا میخوانند
آمدم
یا آمدم و یا خواهم آمد
نمیدانم که آمده ام یا نه
ولی می آیم