
شب از نیمه نمیگذرد
انگار که در چهارچوب قاب ساعت محصور است
تنهایی همچون طفلی بدخلق
بهانه مادرش را میگیرد
مادری که با رفتنش تنهایی را زایید
و هنوز مادر نشده
ولی انگار وقتش است
چشمان نمناکم به شدت متورم است
شاید چند ساعتی بیشتر به مادر شدن نمانده باشد
خدا میداند
بعد از رفتنش چقدر بغض فرو خورده ام
و چقدر بغض ها مرا فرو خورده اند
غرق تاریک تیره شبم
ردش را روی ماسه ها میشود گرفت
تا جایی که سیل نیامده باشد
و خدا میداند که شبی چند بار
سیل می آید !
تنهایی اضمحلال به دنبال دارد
و من در سیر تکامل انسان
گره بعدی هستم
انسان بدون عشق
روی ماسه های داغ صحرا
و این حلقه بعد است !