خسته ام !
خسته و پر انرژی !
تا نهایت شب می دوم !
پر از نفرت سرد و بی رمق ستاره ها
گاه بی گاه زمزمه ای می آید !
گویی گل سرخی رخت از دنیای پر از رنج ما برمی بندد !
شب ها میمیرم !
و اینجا همیشه شب است !
و من همیشه مرده !!
و تنفسم بی رمق تر از سوسوی ستاره ها است !
در انتهای قیراندود شب
نوری میبینم
و این سرابی زاییده ذهن مرده من است !
آخر اینجا شب است !
و شب هر نوری را میبلعد !
روزی می آید !
روزی پر از قاصدک
روزی پر از نور
روزی پر از ستاره
و روزی پر از عشق
روزی که در آن بغض ذهنم را بی پروا بشکنم !
روزی که هق هق ثانیه های بی انتهایم
پر از عطر اقاقی های عصر جمعه شود !
پر از تنهایی
پر از انتظار
پر از غربت
بغض هم شرمسار غم های سنگین تنهایی های من است !
لحظه هایم میگذرند !
بی انتها
بی اعتقاد
بی اعتماد
کجاست پایان این شب بی انتها ؟
کجاست انتهای این تنهایی بی پایان ؟
زندگی چرخش بی پرواز است !
زندگی کشتن یک مرغ مهاجر حتی
زندگی مردن یک بیشه پس از زندان است !
بغض هایم تنهاست !
گلویم غریبی میکند !
و اشک هایی که روی باریدن ندارند !
کو سهم من از عشق !!؟
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 2:28 قبل از ظهر  توسط داود
|