و در گذر از انتهای هر روز خود
از کنار من میگذری
چیزی سبک در انتهای سمت تنهایی من هبوط میکند
چیزی سبک تر از بغض قناری های نمناک غروب جمعه
و چیزی در انتهای عبور نمناک تو
چون یک غبارِ سبکِ نرمِ سپید
بر گوشه گوشه تنهایی های مردد من مینشیند
هر غروب
بی تو غروب جمعه است
و هر قناری نمناک بی تو
یک حجمِ سردِ بی حضور است
قسم به بغض قناری های نمناک غروب جمعه
به اندازه یک آینه
و به اندازه فاصله من تا حجم نمناک تنهایی
عاشقت هستم
و مدیون تک تک تنهایی های خالی از حجم تو
و شرمسار ذره ذره اشک های تنهایی بی تو هستم
عکس تو هنوز در کاسه آب لب تاقچه مانده
و سایه تو هنوز از فراز پله های خانه مادربزرگ
قد میکشد
و خود تو
بی آنکه شرمسار تک تک ثانیه های شبیخون تنهایی من باشی
از انتهای سمت تنهایی من میگذری
انگار که نسیمی سبک بر سمت تنهایی من میوزد
از روزی که نیستی
من چیزهایی عجیب حس میکنم
انگار درختی تکیده عروج میکند
انگار که آینه به درخت سجود میکند
و انگار که کودکی شاداب
در انتهای لبخند های نحیف خود
از رسالت شیطان هایی مهربان میخواند
عطر تشکیل اشعار
بوی تولد شعور
و عطر زاده شدن مردوک
از سمت تنهایی من
تا انتهای بی همنفسی های غروب های جمعه
در حال جوانه زدن است
وقتی تو نباشی
مردوک در پای نهر جیحون غسل میکند
وقتی تو نباشی
...