سلام
از همه دوستانی که افتخار دادند و لینک وبلاگ منو تو وبلاگ خودشون گذاشتن ممنونم
شب شده بود
و بغض از پشت شیشه های بخار گرفته پنجره هم پیدا بود
صورتی که از میان بخارهای پنجره نور می تراواند
و شیشه سخت ترسیده بود
نکند بسوزم (شیشه با خود میگفت)
و اندوه جدایی گلوی مرد را میفشرد
این همه تلاش
این همه کار
و اویی که رفت
و منی که تنها ماندم
و شبی بی پایان
و شانه هایی تنها
و سینه ای پر از اندوه
که شررهای عشقی نهفه رخ مینمود
نکند بسوزم (مرد با خود میگفت)
2
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1383ساعت 0:29 قبل از ظهر  توسط داود
|
سلام
شنیدم
آره دیگه شنیدم
چطوری؟
نفهمیدی؟
نور با من حرف میزنه منم میشنوم
نور دلش خیلی تنگه
با تو حرف نمیزنه
چرا؟
چون نور که حرف نمیزنه
نور میاد
میلغزه و از گوشه اتاق توی خونه رو دید میزنه
منم باهاش حرف میزنم
من؟
نه دیوونه نیستم
من؟
شاید
اما من منم
من همینم
با تمام کوچیکی های بزرگونم
آره
2
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1383ساعت 2:10 قبل از ظهر  توسط داود
|