قالب پرشین بلاگ


بغض شبانه
اشک هایی که نمیخواهم بریزد
تویی که می خونی

تموم خط هامو

تویی کی میدونی

نگفته حرفامو

دلم برات تنگه

نگو نمی دونی

بیا و غرقم کن

نگو نمی تونی

---

خسته ام

نمی فهمم

گیجم

تمومم

تموم

 

[ چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۴ ] [ ۱۵:۳ بعد از ظهر ] [ داود ]
کاش میشد سرنوشت را از سر نوشت ...

-----

سخت ترین روزهای زندگی

میدونم که میگذره اما خیلی سخت میگذره

[ شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۴ ] [ ۱۳:۴ بعد از ظهر ] [ داود ]
تا یه جایی حرف می زنی

قسم می خوری

تلاش می کنی

مایه میذاری

اما وقتی به دیوار نفرت می خوری

به دیوار تهمت می خوری

دیگی هیچی نمیشه گفت

از اون به بعد

فقط سکوت می کنی

فقط سکوت می کنی

سکوت ...

[ پنجشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ ۲۱:۳۴ بعد از ظهر ] [ داود ]
بارون میاد

هر شب پشت دیوار سرد اتاقت

پشت دری که تشنه شنیدن نفس های داغ توست

پشت تابلوئی که با لبخند مضحکش

همیشه به تو نگاه میکنه

بارون میاد

هر شب زیر سقف کوتاه آرزوهای من

هرشب زیر دست بلند رویاهای دور من

هر شب زیر غم سنگین دشت خشک سینه من

دلم هوا میخواد

هوا

یک هوای تازه بهاری

خیلی زود میمیرم

خیلی زود

زود

ز

[ دوشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۲ ] [ ۲۲:۳۹ بعد از ظهر ] [ داود ]
باز از همهمه گفتیم و دلی بی تاب شد

باز چون غنچه شکفتیم و گلی بیخواب شد

باز از ناز تو نازک دل نازک اندام

کوچه را آب زدیم و کوزه ها بی آب شد

از طره مشکین و پر از موج تو تا خانه دوست

این دل به تمنای می ناب لبت بی خواب شد

از هر چه شنیدید و شنیدیم و شنیدند نگفتیم

وقتی سخن از چشم سیاهت همه جا آداب شد 


...

ادامه دارد

[ سه شنبه هفتم آبان ۱۳۹۲ ] [ ۱۴:۵۴ بعد از ظهر ] [ داود ]
متن به ادامه مطلب منتقل شد...
ادامه مطلب
[ سه شنبه هشتم اسفند ۱۳۹۱ ] [ ۵:۲۶ قبل از ظهر ] [ داود ]

هر نفس که میکشم ، درد میکشم

از این زمانه ی نامرد میکشم

از سوء تفاهمات ساده به نام عشق

از مردان چه نامرد میکشم

هر لحظه که از عشق صحبت است

من آه پر از درد میکشم

روزها چه بیهوده شب شدند

به امید فردا سرمه صبر میکشم

هرچند بغض شبانه مرا رها نمیکند

بر دیوارهای دلم نقش پر از رنگ میکشم

... ادامه دارد

[ چهارشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۱ ] [ ۱۲:۱۷ بعد از ظهر ] [ داود ]
حوا که رفت

ما اصلا خبردار نشدیم

بچه های ده پایین

با هیاهوی بسیار

خبر رفتن حوا را

تا بالاده آوردند ...

و ما خبردار شدیم

که حوا رفت

حوا را میشناختم

همه حوا را میشناختند

اما دیگر نیست

گلویم سنگین شده

من حوا را مدتها بود که ندیده بودم

اما فکر میکردم

شاید یک روز ببینم

اما بچه های ده پایین

گفتند که رفته

و مطمئنم یک روز حوا را میبینم

و به او یک سبد سیب هدیه میدهم

روزهایی که از کنار خانه حوا میگذشتم

خانه قدیمش را میگوییم

همان که روزی در بالا ده آنجا زندگی میکرد

جوی آبی از کنار خانه اش میگذشت 

و امروز جوی آب خشک بود

خداحافظ حوا

...

[ جمعه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۰ ] [ ۱۴:۱۸ بعد از ظهر ] [ داود ]


ای الهه اساطیری

ای سرچشمه نورهای دور

ای مادر بادهای مهربان

با تو از کدامین نسیم سخن بگویم

با کدامین زبان مرده

با کدامین حس پژمرده

تا آلام قلب های خسته ما را تسکین ببخشی

و دست نوازشت

گندم های عطش زده ما را آرام کند

ای الهه سرزمین های قصه

با من از افسانه هایی بگو

که جز تو

کسی در آن نیست

تو خود افسانه ای

رویا ...

[ پنجشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۰ ] [ ۱۹:۳۲ بعد از ظهر ] [ داود ]
همه میپرسند

چرا سیب دوست داری ؟

خب مگر همین سیب نبود که مرا درگیر این عشق های خاکی کرد ؟

سیب را دوست دارم

چون از روزی که طعمش را حس کردم

درد را فهمیدم

دوستی داشتم

ندارم دیگر

گاه گاهی به دل خسته من سر میزد

و صدایم میکرد :

آی چوپان ، بنواز

و من اندوه سیاهان جهان را

با نوای نی تنهایی خود میخواندم .

چند روزی است که دیگر دشت

از ناله تنهایی من بیزار است .

و من هنوز

عاشق سیبم .

.

.

.

[ چهارشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۰ ] [ ۱۷:۳۹ بعد از ظهر ] [ داود ]
این شب ها

مهتاب ندارم

دلم هوای شرجی میخواهد

کناره رود

نیزار های بلند

یک قایق کوچک

دوتا پارو

دلم رفتن میخواهد

رفتن تا جایی که هوا پر قاصدک های مهربان باشد

که هر کدام در گوشم نغمه ای تازه سر بدهند

و نور 

روی تک تک شبنم ها منعکس شود

دلم آسمان میخواهد

یک آسمان آبی گرفته

که به خاطر من تمام روز را ببارد

نوک انگشتانم

سرد است و تنها

دلم یک طرح گرم قناری میخواهد

تا انگشتانم را روی خطهایش بکشم

دلم آبی میخواهد

فیروزه

.

.

.

[ جمعه بیست و یکم آبان ۱۳۸۹ ] [ ۳:۲۵ قبل از ظهر ] [ داود ]


امسال پاییز

محصول خوبی داریم

کمی گندم ، کمی جو ، کمی عشق

یک کلبه گلی

امسال پاییز ، محصولمان از هر سال بهتر است

امسال لا به لای بوته های گندم

عشق برداشت میکنیم

و میرویم تا سر تپه ی ته مزرعه

آنجا که بوته های عشق

از گندم ها بلندتر شده است

انگار راهی به بهشت باز شده است .

کلبه ما درست کنار در بهشت است 

میدانی کجا را میگویم ؟

همانجا که شاخه های طوبی از روی دیوار بهشت روی سقف کلبه گلی ما

سایه انداخته است .

خدا را شکر

امسال پاییز

محصول خوبی داریم

و در کلبه خود

عشق داریم و ...

در چهارچوب پنجره ی کلبه 

کسی دیده میشود

یک تصویر محو سیاه و سفید

اما وقتی میروم

او نیست

و چهارچوب پنجره خالیست

اما از بیرون که بنگری

شاخه های طوبی معلوم است

بهشت ، ممنون

امسال پاییز

محصول خوبی داریم

و کلبه ما

امسال در سایه است ...

[ یکشنبه نهم آبان ۱۳۸۹ ] [ ۴:۰ قبل از ظهر ] [ داود ]


امروز از اون روزهاست که فکر میکنم باید برم . دیروز هم از همین روزها بود . و حتما فردا هم !
تنهایی دندون های تیزشو تو گلوم فشار میده .
درد داره اما هر چی باشه نمیذاره بغضی تو گلوم بمونه و خب این خودش خیلی خوبه .
دلتنگم !
نه برای چیزهایی که از دست دادم ،
برا چیزهایی که بدست نیاوردم !
خیلی چیزها هست که نیست
و خیلی چیزها هست که نباید باشه
مبهوت لحظه هایی هستم که باید میبود
ولی هر چی گذشته رو مرور میکنم و زیر و رو میکنم
پیداشون نمیکنم
فکر کنم یکی به خاطراتم دستبرد زده
یکی شب اومده و رویاهامو برده
حالا هر چی تلاش میکنم
رویایی ندارم !
یکی یه شب اومده
شبی که من نبودم
رفته سر جالیز رویاهام
فکر میکنم باید برم
پیش یکی که اونقدر مهربون باشه که رویاهاشو به من هم بده
منو تو رویاهاش شریک کنه
باید برم
شاید یه کسی
یه جایی
منتظره تا رویاهاشو با من سهیم بشه
یه سیاه پوست
یه زرد پوست
یه مسلمان
یه هندو
یا یه آتئیست
چه فرقی میکنه !؟
من رویا میخوام ، همین .
[ پنجشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۸۸ ] [ ۱۶:۱۳ بعد از ظهر ] [ داود ]

مدتهاست که حاشیه های اتاق

همان کنار ریشه های قالی

همان جا که نقش ترنج کم کم رنگ میبازد

فراموشخانه روزها و شبهای من است .

از همان افق محو ترنج

به گذر روزها مینگرم

روزهای که فراموش شده ام .

شب ها

و حتی روزها

مبهوت هستم

این بار هم مینویسم

برای دلم

دلی که تنهایی را

بهترین یار خود میداند .

من و ترنج های قالی

هر دو فراموش شده ایم .

یکی کمتر و یکی بیشتر

ولی فراموش شدم ...

[ شنبه هفدهم بهمن ۱۳۸۸ ] [ ۲۱:۴ بعد از ظهر ] [ داود ]


شب از نیمه نمیگذرد
انگار که در چهارچوب قاب ساعت محصور است
تنهایی همچون طفلی بدخلق
بهانه مادرش را میگیرد
مادری که با رفتنش تنهایی را زایید
و هنوز مادر نشده
ولی انگار وقتش است
چشمان نمناکم به شدت متورم است
شاید چند ساعتی بیشتر به مادر شدن نمانده باشد
خدا میداند
بعد از رفتنش چقدر بغض فرو خورده ام
و چقدر بغض ها مرا فرو خورده اند
غرق تاریک تیره شبم
ردش را روی ماسه ها میشود گرفت
تا جایی که سیل نیامده باشد
و خدا میداند که شبی چند بار
سیل می آید !


تنهایی اضمحلال به دنبال دارد
و من در سیر تکامل انسان
گره بعدی هستم
انسان بدون عشق
روی ماسه های داغ صحرا
و این حلقه بعد است !

[ دوشنبه هجدهم آذر ۱۳۸۷ ] [ ۲۱:۵۵ بعد از ظهر ] [ داود ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

مثل همیشه ، سلام
درباره این وبلاگ چیز خاصی نیست جز اینکه دل نوشته های من هست .
امکانات وب





Powered by WebGozar